آمار مطالب

کل مطالب : 46
کل نظرات : 16

آمار کاربران

افراد آنلاین : 0
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 0
باردید دیروز : 1
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 16
بازدید سال : 16
بازدید کلی : 16
نویسنده : علیرضا شریفی
تاریخ :
نظرات 0

دستم به نوشتن میرود
و فکر میکنم تمام بغض نبودن هایم به قلبم سرازیر شده
بسیار نخواسته اند که باشم
که باشی
اما دستشان کوتاه است
من میانه ی غم و ترانه مانده ام که چگونه جلو بغض سرریز سالها را
بگیرم
حرفت گل انداخته میانه همه ی شمعدانی ها
چای
دم نوش
لیوان همیشگی
و من که امشب فریاد شده ام سر همه ی جز خودم
حالم خوش است
از جنس همان خرابهای خوب
و فکر میکنم چقدر نبودنت مرا میسوزاند و تحمل مرا کم میکند
گوشی را بردار
فقط پشت تلفن نفس بکش
همین هم ارامم میکند
چقدر سوخته ام
و نفهمیده ام
خسته ام خدا
کاش میشد این روزها صب بیدار نشوم
من احتیاج به کمی شب دارم حواست هست؟؟


تعداد بازدید از این مطلب: 174
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : علیرضا شریفی
تاریخ :
نظرات 0

وقتي شما به شهر نيويورك سفر كنيد، جالب ترين بخش سفر شما هنگامي است كه پس از خروج از هواپيما و فرودگاه، قصد گرفتن يك تاكسي را داشته باشيد. اگر يك تاكسي براي ورود به شهر و رسيدن به مقصد بيابيد شانس به شما روي آورده است. اگر راننده ي تاكسي شهر را بشناسد و از نشاني شما سر در آورد با اقبال ديگري روبرو شده ايد. اگر زبان راننده را بدانيد و بتوانيد با او سخن بگوييد بخت يارتان است و اگر راننده عصباني نباشد، با حسن اتفاق ديگري مواجه هستيد. خلاصه براي رسيدن به مقصد بايد از موانع متعددي بگذريد.

هاروي مك كي مي گويد: «روزي پس از خروج از هواپيما، در محوطه اي به انتظار تاكسي ايستاده بودم كه ناگهان راننده اي با پيراهن سفيد و تميز و پاپيون سياه از اتومبيلش بيرون پريد، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفي خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذاريد.»

سپس كارت كوچكي را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتي كه رسالت مرا تعريف مي كند توجه كنيد.»

بر روي كارت نوشته شده بود: «در كوتاه ترين مدت، با كمترين هزينه، مطمئن ترين راه ممكن و در محيطي دوستانه شما را به مقصد مي رسانم.»

من چنان شگفت زده شدم كه گفتم نكند هواپيما به جاي نيويورك در كره اي ديگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبيل بسيار آراسته اي شدم. پس از آنكه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من كرد و گفت: «پيش از حركت، قهوه ميل داريد؟ در اينجا يك فلاسك قهوه معمولي و فلاسك ديگري از قهوه مخصوص براي كسانيكه رژيم تغذيه دارند، هست.»

گفتم: «خير، قهوه ميل ندارم، اما با نوشابه موافقم».

راننده پرسيد: «در يخدان هم نوشابه دارم و هم آب ميوه.»

سپس با دادن يك بطري نوشابه، حركت كرد و گفت: «اگر ميل به مطالعه داريد مجلات تايم، ورزش و تصوير و آمريكاي امروز در اختيار شما است.»

آنگاه، بار ديگر كارت كوچك ديگري در اختيارم گذاشت و گفت: «اين فهرست ايستگاههاي راديويي است كه مي توانيد از آنها استفاده كنيد. ضمنا من مي توانم درباره بناهاي ديدني و تاريخي و اخبار محلي شهر نيويورك اطلاعاتي به شما بدهم و اگر تمايلي نداشته باشيد مي توانم سكوت كنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسيدم: «چند سال است كه به اين شيوه كار مي كنيد؟»

پاسخ داد: « دو سال.»

پرسيدم: «چند سال است كه به اين كار مشغوليد؟»

جواب داد: «هفت سال.»

پرسيدم: «پنج سال اول را چگونه كار مي كردي؟»

گفت: «از همه چيز و همه كس،از اتوبوسها و تاكسي هاي زيادي كه هميشه راه را بند مي آورند، و از دستمزدي كه نويد زندگي بهتري را به همراه نداشت مي ناليدم. روزي در اتومبيلم نشسته بودم و به راديو گوش مي دادم كه وين داير شروع به سخنراني كرد. مضمون حرفش اين بود كه مانند مرغابيها كه مدام واك واك مي كنند، غرغر نكنيد، به خود آييد و چون عقابها اوج گيريد. پس از شنيدن آن گفتار راديويي، به پيرامون خود نگريستم و صحنه هايي را ديدم كه تا آن زمان گويي چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاكسيهاي كثيفي كه رانندگانش مدام غرولند مي كردند، هيچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبي نداشتند. سخنان وين داير، بر من چنان تاثيري گذاشت كه تصميم گرفتم تجديد نظري كلي در ديدگاهها و باورهايم به وجود آورم.»

پرسيدم: « چه تفاوتي در زندگي تو حاصل شد؟»

گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسيد. نكته اي كه مرا به تعجب واداشت اين بود كه در يكي دو سال گذشته، اين داستان را حداقل با سي راننده تاكسي در ميان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنيدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال كردند. بقيه چون مرغابيها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوي خود را متقاعد كردند كه چنين شيوه اي را نمي توانند برگزينند.»

 

 

لطیفه ی مدیریتی . . .

از مدير ارشد يك سازمان سوال شد: «شما در اداره تان شايسته سالاري داريد؟»

مدير كمي فكر كرد و گفت: «اسمش بنظرم آشناست. بايد از كارگزيني بپرسم ببينم كارمندي به اسم خانم شايسته سالاري داريم يا نه؟»

برگرفته از سایت:

http://www.mgtsolution.com/olib/702318694.aspx


تعداد بازدید از این مطلب: 241
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : علیرضا شریفی
تاریخ :
نظرات 1

در مورد بازیگری استاد:   استاد بازیگر نبود.خودش بود.پشت دوربین وجلوی دوربین برایش تفوتی نداشت.او همانقدر که با بقال سر کوچه راحت بود ممکن بود با برتولوچی هم راحت باشد.قالب بازی هایش هم همین بود.استاد در اوایل دهه شصت با ترک معلمی و طابگی سر از آموزشگاه بازیگری آناهیتا در آورده بود زیر دست استاد مهرداد اسکویی با عناصر نمایشی  وبازیگری آشنا شد وبا تله تئاتر(دومرغابی در مه)به مخاطبان معرفی شد.در این تل تئاتر شخصیت الیاس به شدت به خودش و جهان ذهنیش نزدیک است.        پناهی در سال های بازیگری اش هفده فیلم و چند سریال و تئاتر  بازی کرد ودر همه ی آن ها نقش واحد خودش را بازی می کرد.یقینا هیچ کس نمی توانست نقش هایی که برای او نوشته می شد را بازی کند نقش هایی هم چون اوینار.مرد ناتمام سایه خیال و......           وسریال روزگار قریب که آخرین فعالیت استاد در بازیگری است.در این فیلم حسین پناهی نقش دستیار حکیم نابینای روستای گرکان را بازی می کند که مثل همه ی کار هایش دیدنی است. 


بیوگرافی استاد پناهی: حسین پناهی متولد ۶شهریور۱۳۳۵مطابق با۲۸اوگوست ۱۹۵۶در روستای دژکوه از توابع کهکیلویر بویر احمد متولد شد.پدرش علی و مادرش کنیز نام داشت. 


کارنامه هنری:

 

فیلم ها. گذرگاه/گال/تیر باران/هی جو/نارو نی/درمسیر تندباد/ارثیه راز کوکب/سایه خیال/چاووش/اوینار/هنرپیشه/ مهاجران/مرد ناتمام/روز واقعه/ارزوی بزرگ/ مریم مقدس/قصه های کیش(کشتی یونانی)/بابا عزیز/روزگار قریب

مجموعه های تلویزیونی:محله بهداشت/ گرگ ها/آشپز باشی /کوچه جنگلی/روزی روزگاری/مثل یک لبخند/ایوان مدائن/خواب گردها/هشت بهشت/امام علی/همسایه ها/ دزدان مادر بزرگ/آژانس دوستی/شلیک نهایی/آواز مه

کتاب ها:من و نازی/ستاره/ چیزی شبیه زندگی/دو مرغاب در مه/گلدان و آفتاب/پیامبر بی کتاب/دل شیر/علاوه بر این ها دو نوار با صدای استاد حسین پناهی نیز منتشر شد به اسم (سلام خدافظ)و(ستاره)که من برای دانلود گذاشتمش.


نگاهی به زندگی اش: پس از اتمام تحصیل در بهبهان به خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ایت الله گل پایگانی رفته بود.و بعد از پایان برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش باز گشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد. تا اینکه زنی برای پرسش سوالی که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین پرسید:فضله موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه تلاشم بوده افتاده است آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود این که می دانست روغن نجس است ولی این را هم می دانست حاصل چند ماه تلاش یک زن روستایی و خرج چند ماه خانواده اش را باید تامین کند. وبه زن گفت نه نجس نیست فقط کمی از روغن که فضله پیش آن بوده را بردارد و دور بریزد روغن مشکلی ندارد.بعد این اتفاق علی رقم فشار های اطرافیان را نتوانست تحمل کند ودر کسوت روحانیت باقی بماند.حسین به تهران آمد ودر مدرسه هنری آناهیتا چهارسال درس خواند ودوره بازیگری و نمایشنامه نویسی گذراند.پناهی بازیگری را اول از مجموعه محل بهداشت آغاز کرد.سپس چند ماهی نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه های خودش نوشت که مدت ها در محاق ماند.نمایش های دو مرغابی در مه ویک گل و بهار که پناهی آن ها را نوشته و کاگردانی کرد در میان مردم خوش درخشید وبه درخواست مردم به دفعات پخش شد او در دهه شصت ودر اوایل دهه هفتاد یکی از پرکار ترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود.به دلیل فیزیک کودکانه وشکننده اش و نحوه سخن گفتنش سلدگی و خلوص ازرفتارش می بارید و طنز تلخش بازیگر نقش های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود واین عشق شعر در تمام باطنش نفوذ داشت.نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در۱۳۷۶منتشر شد.این مجموعه شعر تاکنون بیش از ۱۶بار تجدبد چاپ وبه شش زبان زنده ی دنیا ترجمه  شده است.وی در۱۴مرداد۱۳۸۳ بر اثر ایست قلبی درگذشت

برگرفته از سایت http://panahi1390.blogfa.com

 

 

 

و رسالت من اين خواهد بود:

تا دو استكان چاي داغ را،

از ميان دويست جنگ خونين؛

به سلامت بگذرانم...

تا در شبي باراني،

آن ها را،

با خداي خويش،

چشم در چشم هم؛ نوش كنيم...


 

 


تعداد بازدید از این مطلب: 221
|
امتیاز مطلب : 305
|
تعداد امتیازدهندگان : 68
|
مجموع امتیاز : 68


نویسنده : علیرضا شریفی
تاریخ :
نظرات 1

سلام

از امروز میخوام سعی کنم از  بعضی از انسان های بزرگ که قلمشان و صدایشان با دیدگان ما احساس دوستی میکند  صحبت کنم .

بس با ما این چند مدت همراه باشید. . .

و قرعه بنام حسین پناهی ست. . .

 منتظر بمانید****

سختی زندگی،

فقط در همین صد سالِ اولِ زندگی است


تعداد بازدید از این مطلب: 223
|
امتیاز مطلب : 148
|
تعداد امتیازدهندگان : 31
|
مجموع امتیاز : 31


نویسنده : علیرضا شریفی
تاریخ :
نظرات 2

عادت ها موجودات عجیبی هستند!!

ابتدا ما آنها را می سازیم،

سپس عادت ها ما را می سازند!!!

مراقبشان باشیم

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

     و چقد سخت است وقتی عادت کنیم به... اصلا ولش کن!     همین. . .


تعداد بازدید از این مطلب: 279
|
امتیاز مطلب : 21
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7


به وبلاگ خودتون خوش آمدید پیروزی آن نیست که هرگز زمین نخوری، آن است که بعداز هر زمین خوردنی برخیزی Victory is not never to fall, It is to rise after every fall Mahatma Gandhi


عضو شوید



فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران